تبليغاتX
خودخواهی ..!
 
مرد برای هضم دلتنگیهاش گریه نمیکند!قدم می زند! آنقدر راه میروم تا خودم را پیدا کنم! خدا خودش می آید!
 
 
 

آنقدر خسته ام که بعضی وقتها از رفتن باز می مانم !

میدانم که دانسته هایم کافی نیست از تو

اما آنقدر خسته ام که بعضی وقتها از رفتن باز می مانم !

چگونه ایستادن را و بی حرکت ماندن را و درجا زدنهایم را مدیون تو هستم!

و چگونه محیط به محیط چرخیدن را ،

و چگونه به قطر زمان از دست رفته خندیدن را

مدیون تو هستم!

آنقدر خسته ام که بعضی وقتها از رفتن باز می مانم !

 اما هنوز هم میتوانم ادامه دهم

تو معلم خوبی نبوده ای

و چه خوبست که من هیچوقت دانش آموز خوبی برای تو نخواهم شد!

من آنقدر خسته ام که بعضی وقتها از رفتن باز می مانم !

اما باز هم پیش میرانم!

 

                                   زهرا...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

   

می روم تا ته آرزوهای محال

می سپارم بآسمان تا ببارد بر زمین خسته ی احساس ما...

تا که شاید غنچه ای روید دراین سرمای سخت

زآن سبب که ما

                       خیری ندیدیم از بهار...

            

                                                                                                     زهرا

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

آهنگ قشنگیه از گری مور...شنیدین تا حالا؟

still got the blues

دل کندن قبل‌ترها خیلی آسان بود،


      ولی حالا به راه دشوار خورده‌ام،


    این بهایی است که باید پرداخت.


فهمیدم که عشق، اصلا دوست من نیست


باید بعد از آن همه تجربه این را می‌فهمیدم


خیلی، خیلی وقت است که آن دوران گذشته،


ولی من هنوز غم تو را دارم.


دوباره عاشق شدن، قبل‌ترها خیلی راحت بود


اما فهمیده‌ام که راه سخت، راهی است که به سوی درد ختم می‌شود


فهمیدم که عشق، یک بازی ساده نیست،


بازی می‌کنی تا ببری، ولی همیشه می‌بازی


خیلی، خیلی وقت است که آن دوران گذشته،


ولی من هنوز غم تو را دارم.


خیلی سال پیش بود


که آخرین بار دیدمت،


اما در قلب من، جایی خالی است،


که قبلا جای تو بود...


روزها می‌آیند، می‌روند،


ولی یک چیز را خوب می‌دانم:


هنوز غم تو را دارم

 

********

این شعر حس الان من نیست..من اون روزها رو فراموش کردم..

چون روزهای بهتری رو دارم تجربه میکنم

 فقط چون از آهنگش خوشم میاد و متن و مفهومش هم قشنگ بود نوشتم اینجا...

 همین و بس...

 راستی از ژنرال شکست خورده عزیز تشکر میکنم..واقعا ممنونم به خاطر اون کامنت ژر محتوایی که برام گذاشت...

باعث شد تا با اطمینان تمام تفکرات بی معنی و بچه گانه ای که در این پستم نوشته بودم رو طی   ویرایش حذف کنم..

راستی بازم بگم.. pc من هنوز مشکل داره..باور کنین..من فقط از شرکت میتونم بیام نت..

که اونم چون محدودش کردن..لینک مستقیم باز نمی کنه ... کادر کامنت هم چون یه لینک جداست باز نمیشه..

از خونه هم که فقط نمیشه..تا میرسم خونه ۹-۱۰ شبه و منم جنازه ..حال نت اومدن ندارم..حالا ایشالا میرم کافی نت یا تو روز تعطیل که خونم میام از خجالت همه در میام..

 

ممنون.. ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۳۸۸

 

تولدت مبارک...

 (البته اگه این تاریخ هم دروغی نبوده باشه )

رفتم به گورستان خاطره ها...

روی سنگینی سنگ قلبت یک دنیا گل پژمرده حرف پر پر کردم...

بوی تعفن حرفهای ناگفته ام  همه جارو برداشت

اما باز هم نفهمیدی که چه طوفانی به پا شد... 

حق داری چون بوی دروغ و  خیانت و نامردی متعفن تره!

و تو با خودخواهی هنوز؛

غرق در دنیای کثیف دروغت  ،

به دنبال لاشه های بو داری هستی که آذین تار تنهایی ات بشن که تو روحت تنیده شده ! 

متاسفم که زلالی اشکهام هم نتونست تورو ازین ناپاکی ها بشوره و رها کنه...!

یادمه از عدد ۷ خوشت میومد ..میگفتی مقدسه ...این هم کادوی من :

قد ۷آسمون  ابر و ۷ دریا  و ۷ مرداب خون برات گریه کردم..گرچه لایقش نبودی اما حلالت!!! 

تولدت مبارک پسره غمگین!

 

 

 امضاء :

کسی که دیر فهمید... 

 

                                                                                                              زهرا

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

مستقیم- یکطرفه - بن بست-چهل راه - بیراهه تااااا.... ناکجاآباد

خیابون

آلبالوخون خشکه

منطق؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!جبر

احتمالات

اگه بری بردی شاید هم مردی

نرو زوده جوووووووووووجه!

بچه بازی!!!!!!!!!!

تو هم مثه همه آدماااااااااااااا

برو دم در خونتون جیش کن!!!!!!!!!

یخ هام آب شد

!!!حرکت

صدا با تصویر هماهنگ نبود

خنده خنده هایش می آمد

مررررررررررررررگ!!!!

ماست خونی چکیده یادت نره

بدووووووو الفرارررر

من که فقط رد میشدم..

کی بوددد؟؟؟؟

فردا امتحان دارم

سر رات ۱ کیلو عشق میخری؟

روانی

بی خیال که نمیشه

من که کاری به کار کسی ندارم

!!!بوق ممتد

دیشب عجب روزی بود !!!

آخرش هم نفهمیدیم چی شد!

 

خدا فردا رو به خیر کنه !!!!!!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

 

هر سخنی را که می شنوم

در جستجوی واژه ی دلنوازی هستم

 که رمز گفتگوی

 

          من

                 و

                       اوست

 

 

این روزها در گوش که زمزمه میکنی رمز باهم بودن را...؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
امروز سه شنبه 15 اردیبهشت روز جهانی ماما

 

برق لبخند ستاره گونه ات مرا که در بهشت آرزوها

 

به انتظار بودم  به سوی خود کشاند

 

در جستجوی رایحه خوش دستان تو 

 

جهنم دنیا را به جان خریدم

 

* مامای عزیز دوستت دارم *

 

تقدیم به خواهرم سحر به مناسبت روز ماما

و همه ی ماماهای دوست داشتنیه دنیا

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

چقدر حقیرند کسانی که :

نه جرات دوست داشتن دارند  ،

نه اراده دوست نداشتن ،

 نه لیاقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن.

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!!!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه ی نازکش سنگینی

می کرد. نفس نفس می زد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه

می دانست که نسیم،نَفَس خداست

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی"

خدا گفت: " همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای"

مورچه گفت: " این منم که گم می شوم. بس که کوچکم

بس که ناچیز، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نی فهمد "


خدا گفت: " اما نقطه سرآغاز هر خطی است "


مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.

من به هیچ چشمی نخواهم آمد "

خدا گفت: " چشمی که سزاوار دیدن است همیشه می بیند. چشمهای من همیشه بیناست"

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت

پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست "

خدا گفت: "اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند. تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار

این کارخانه ناتمام است "

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس

اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک،

مورچه ای با خدا گرم گفتگو است...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

ham...JPG 

اندیشه سبز... 

 

تفکر !
 
 
سلول های خاکستری !!
 
و
 
فرار !!!
 
 
همیشه حتی در بنبست ها هم راهی هست
 
که اگر هم نباشد
 
 
یا راهی خواهیم ساخت
 
یا
 
میسازیم دیگه..مگه ا چمونه؟
 
(راستی یه مشکلی داره نتم..نمیتونم کامنت بذارم..دلگیر نشینا..) 
 
 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

طالع روزانه: متولدین ۱ آبان۶۳ 

ساعت ها می نشینی و به حرف هایی گوش می دهی كه هیچ ارزشی ندارند و در زندگی تو هیچ اثر مثبت و قابل توجهی نخواهند گذاشت. بهتر نیست به جای این كار چند صفحه كتاب مطالعه كنی تا ذهن آگاهی داشته باشی؟

 

 

در حالیکه یکی یکی دالانهای تار عنکبوت بسته و تاریکی دستهای او سرپناهم ساخت رو پشت سر میگذارم ، دالان تنهایی..اشک...حسرت.. نا امیدی و حقارت که تاوان با او بودن بود.سرم رو بلند میکنم و بدون احساس هیچ حقارتی از اون همه اشتباهات احمقانه ام نیم نگاهی اگرچه تلخ اما پرتجربه به هرکدومش میندازم.

مروری کوتاه بدون  مکث می کنم و آروم  ازشون رد میشم.

دالان اول : آشنایی..همدردی...درک..

دالان دوم :شک..دودلی..معما..تعجب..سوال؟!تردید قریب به یقین...اعتماد..بی اعتمادی..

دالان سوم :درد..رنج....فشار عصبی..کشمکش  عقل و احساس..

دالان چهارم : لمس دوستت دارم ها..جدال..و انتخاب نه گفتن ها..منطق و فقط منطق!

دالان پنجم : گریه..خنده..تحمل....بی صبری.. همزبانی..همدلی....

دالان ششم : غم..تنهایی..غصه..ترس..اظطراب..گم شدن..از دست دادن..گم کردن..

دالان هفتم :  باهم بودن..امید در عین ناامیدی..عشق..خاکستری...کیش .....  خطر!!!

دالان هشتم :  تنهایی ..اشک ..انتظار..عذاب وجدان..نذر..نیاز..غربت..انتظار و انتظار.

دالان نهم : بازگشت..مرگ..ناباوری..فاصله..سلامت !ابهام..دوباره تردید..دروغ! دود خاکستری خیانت..نقاب..سیاه

دالان دهم ...... که آوارشد و تلی از خاک سرد حقیقتی تلخ و....مات!

و دالان های دیگر.. دیگر دالانی نیست تا فرسنگها تنها تنهاییست که به چشم می خورد و روزهای اشک  وغروب غروری که آذین چشمهایم بود و تکه تکه های زخمی دلی که ناجوانمردانه  شکست.. و سوز آهی که نه برای نفرین از اعماق وجودم برآمد.

به سرعت از همه خاکستری  ها و سیاهی های بعدش  رد میشوم..گرچه گاه به گاه وسوسه و تشویش فرورفتگی و خودکشی..خودآزاری  و محاکمه در حد ضمیر ناخودآگاه مرور وار زمان چون بازی های کودکانه و شعار های بی اساس چشم در برابر چشم  به سراغم میاید هنوز..اما نه من اهل انتقام نبوده و نیستم. چه از خودم و چه از او..پس به سرعت از همه خاکستری  ها و سیاهی های بعدش  رد میشوم..از همه ی ناراحتی ها..دروغ ها.. خیالبافیها رد میشوم.

و از دالان تنهایی بیرون می آیم. گرچه تارهایی چند از سیاه عنکبوت تجربه به روحم چسبیده  و روی گوشه ای ازذهنم  تار تنیده اما حالا که فکر میکنم میبینم خیلی هم بد نبود.

حالا در عوض با کوله باری از تجربه قدم میگذارم و دوباره تنهای تنها به راه زندگی ام ادامه میدم..و میدونم که دیگه تو هیچ  کاروانسرای مخروبه ای سرک نخواهم کشید!

شاید جای بعدی بهتر و سالم ترباشه...! حتما همینطوره..

                            خدا بزرگه!

               """"""""""""

حرفهای یک دوست خوب: زهرا جان یه چیزی میخوام بگم فقط امیدوارم ناراحت نشی.به خدا به عنوان یه دوست که خوبیتو میخواد میگم و اصلا قصد فضولی ندارم.
ببین به عنوان یه انسان یه زن ارزشت بیشتر از اینه که اینطوری دلتنگ بشی بابت یه نفر.میدونم سخته منم گذروندم این شرایطت رو.نمیگم غمگین نشو مگه سنگی که بی خیال شی؟میگم عبور کن.تامل نکن درنگ نکن تو این وضعیت.ببین و بگذر که زندگی سراسر فریبه و دروغ و سختی.باید این مسیر رو عبور کنی به امید زیبایی منزلگاه آخر.جون زهرا دیگه نه از قلب اون بگو نه از خیانتش نه از نامهربونیش.بذار داغ گفتن دوباره ات به دلش بمونه.زندگی کن هر چند بی امید هر چند سخت ولی کوتاه نیا و کم نیار.بذار زندگی بفهمه اهمیتی نمیدی به نامردیاش.بذار بفهمه کار خودت رو میکنی و برات مهم نیست این عروس هزار داماد چکار میکنه. 
        

                            """"""""""""

                                    سلام...

                                      منو یادتون میاد؟ 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

۲۹/۰۸/۸۷ ساعت:۵:۲۴ عصر-کوهین( اتوبوس تهران -لاهیجان)

bus.jpg-78081

دوباره من و جاده و تنهایی...

اما این روزها روزهای آخر سفر است

چند صباحی دیگر

کمی دورتر  اندکی نزدیک تر 

برای همیشه باز خواهم گشت

به همان نقطه آغازین ، نقطه صفر!

و صفر گرچه هیچ است

که  برایم همه چیز خواهد بود

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

یادت که می افتم خنده ام می گیرد

یاد آن همه خنده ها...

قهقهه های تو به سادگیم...

خر گفتن هایت

یاد آن همه اشک ها

اووووووووووووه! چقدر اشک نثارت کردم.

آی آی آن همه  سادگیهایم را چرا نمیگویی

دست کم فکر میکنم صد هزارن باری برایت مرده باشم!

شاید هم بیشتر..

حتی نزدیک بود جدی جدی برایت بمیرم.

هه!

اینها که تازه چیزی نیست..

در مقابل آن همه نذر و نیاز..

آن شب را یادت هست؟

همان شبی که گفتی برایم قران بخوان؟

تا صبح قران خواندم..

کسی چه میداند..

آن قدر غرق میشدم که هیچ برایم همه چیز بود..

بگذریم..

مهم نیست.دیروز ها گذشت.

گرچه نمیشه ازشون گذشت.

امروز

نه من همانی هستم که بودم..

و نه تو همان که ادعایت بود..

روزگارت به خوشی

من در قفس ساخته خود خواهم گذراند

خوب یا بد

هرچه  که باداباد!

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

                                  

  اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق                                                                                                                           ما با تو نداريم سخن ، خير و سلامت

مي داني كه از اولش هم برام مهم نبودي ، همش يك بازي كودكانه بود و تو هم اسباب بازي شدي ، با يك سري تفكرات بچه گانه و پوچ آمدي در زندگي ام .

دليل دوست داشتنت را نفهميدم ! درسته است دليل ندارد اما خب تو كه هميشه براي همه كار دليل داشتي حالا هم دست از سر من بر نمي داري…شايد اين دفعه بي دليلي برايت دليل باشد.

من هم مثل آن بقيه كه شايد شب را تا صبح با آن ها سپري كردي …

خودت به من نشون دادي كه آدمي نيستي كه دوست داشته باشي ، تو فقط هوس را دوست داري…

هوس... !!!

 اين همه آدم هست كه مي توانند تو را به خواسته هايت برسانند ! اين وسط چرا به من پيله كرده اي . چرا نمي گذاري راحت زندگي كنم ؟

 خودت بودي كه وقت رفتن با گريه گفتي برايم مهم نيستي‌ ! اما گريت بهر چه بود نمي دانم‌ ؟

 مي دانم تمام حرفات دروغه ! براي تو ديگر راهي نمانده ! دوست داري بيشتر از اين تحقير شي ؟ دوست داري بازم جاي چهار انگشت بر روي صورتت بمونه ؟

 تو كه نگاه كردن بهت گناه است ، تو كه بدبخت ترين پسر دنيايي ،

تو كه اهل هزار فرقه و خلاف هستي !

برو ، تنهاي تنها برو چون من با تو نمي آيم …

برو پشت سرت هم نگاه نكن…تو جز نفرت چيزي به من نياموختي ، تو فقط دليل بي وفايي هستي …

 یك تار موي عشقم را و احساسم را به تمام وجودت ترجيح مي دم…

اي سياهي نفرت برو ….

 

"""""""""

سلام

تو این مدت که نبودم خیلی چیزا برام اتفاق افتاد

خوب یا بد زندگیم دچار تحول شد.. جبرها...قهرها ..آشتی ها..

اشکها اما بدون پایانی غرق در لبخند

لبهای مادرم گزیده و دستها لرزان و پدر که چه زود فرسود

چرا که من ؛

 خودم را در دستان مردی زندانی کردم

که میگویند " مردَم " است و من مانده ام 

و حکم تعزیر که حبس ابد را در پی داشت

 و آن هنگامه که از نردبان اسارت پریدم به قصد رهایی و پایم پیچ خورد

فهمیدم که من ؛

  دیگر همانی که بودم نخواهم شد!!! 

و چه دیر بود برای بیداری...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

چهارشنبه اول آبان ۱۳۸۷

۲۴ ساله می شوم بدون بیست با تک ماده ۴  !!!

 

و امروز یاد آور تولدی دیگر است

و چه غریبم امروز

تو چه کردی با من

ای سرزمین دور..

من امروز باید

خنده ها سر میدادم اما

اما..

تو مرا سقط کردی

 تولدم مبارک

 

 

********

 

امروز تولدمه..

روزی که باید شاد باشم..

اما هیچ حسی ندارم

 .

.

.

 

راستی دیگه حوصله اینجارو ندارم تا یه مدتی...واسه همینم این مدت اصلا به بلاگفا نیومدم..

اگه نمیام نظر بدم منو ببخشین..

فعلا به آرامش احتیاج دارم...

تا احیا بشم.

یه تولد دوباره  اساسی و کارساز!!!! 

امروزم دارم میرم شمال تاااااا یه هفته نیستم!

 

خداحافظ

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

این منم..۱سالگیمه..شایدم بیشتر...

Zarayee.jpg  

 

کودکی ام را گم کرده ام..

کودکی ام تا قبل از تو هنوز با من بود .تو که آمدی کودکی ام را دزدیدی

معصومیتم را  ، پاکی ام را  و  نگاه محجوب و معصوم قلبم را ؛ از من ربودی

تو که آمدی دیگر کودکی ام را ندیدم. شاید هم قبل تر از آمدنت

نمیدانم...

شاید آن لحظه که مادرم دستم را رها کرد تا چادرش را درست کند ، درست یادم نمی آید شاید هم میخواست پول آب نبات چوبی ام را به مشدی بدهد! نمیدانم دیگر! شاید هم آن لحظه که دنبال توپ محمد دویدم کودکی ام را گم کردم؟!

هرچه که بود تقصیر خودم بود.

چرا که آرزو کردم  که زودتر بزرگ شوم. کاش هرگز چشمانم را نمی بستم که اکنون خود را اینچنین در سال های دور دلتنگ کودکی ام ببینم..

این روزها خیلی به کودکی ام فکر می کنم..

هرچه بود هیچ ردی از تو در آن نبود.

کودکی ام را میخواهم.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

من روز بعد از عروسی...:

mm.jpg-24512 

 

 

 داداشیمو ازم گرفتن!!!

 

دزدیدنش!!!!!!!!

 

""""""""""""

سلام من برگشتم...

 

زودی میام وبلاگاتون از نگرانی درتون میارم!

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

ای بابا  !!!!!!!!!! داد بزنم؟؟؟؟  بابا چند بار بگم ::

 

 

من

 

زهرا 

 

همینی ام

 

که

 

هستم!!!!!!!

 

مفهوووومه؟؟؟

 

"""""""""""""""""

پی نوشت ۱ :

 دوستان ازونجایی که برا خیلی هاتون سوال پیش اومد که فلسفه این داد و هوار چیه و حالا مگه کسی چیزی گفته باید بگم که:

 

همینجوری واسه خالی نبودن عریضه  اعاده ی شخصیت نمودیم!!!

درضمن اون بالایی هم عکس لب و دهن من نیست..نماد میباشد!

الان واسه خودم رو میذارم بدونین دندون یعنی چی:

 

L-0020.jpg

             ای وای ...عجب کاری کردم... الان همه شرکتای آرایشی بهداشتی میریزن اینجا که

                        برم واسشون  خمیردندون و رژ و فلان و بهمان..  تبلیغ کنم!!!

به کسی نگین اینجا چیییییییییی دیدین ها

         راستی بازم امروز ساعت ۱:۳۰ دارم میرم آرژانتین که برم  شمال...تا یکشنبه                                     آخه این جمعه عروسی داداشمه.... 

                                        بگذریم از اینکه داداشم حیف  شد با اون ... !!!

 

حالا کاری نداریم.. بگذریم! ایشالله به عروسی شما...اونایی هم که مزدوجند  ایشالله که هر روزشون در کنار همسرشون مثه روز عروسیشون شیرین باشه!

حالا واسه خودم هم یه دعای کوچولو میکنم:

  ایشالله دفعه نه چندان دور دیگه که میرم شمال واسه جشن قبولی ام تو  P.H.D  باشه 

خدا حافظ

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

** بزرگترین مصیبت برای یک شعر، تحسین آن به علت درک نکردن مفهوم آن است**

                                                                                " ژان کوکتو"

 

 

ترس تمام وجودم را تکه تکه کرده است

ترس از حضور دوباره تو

ضربان قلبم حکایت دیرینه دارد

داستان غریبیست این  تپش های پر التهاب قلب .

 قرن هاست که در انتظار تولد دوباره تو ای عشق

از انتظار می ترسم.

به هرجای صورتم که دست میکشم

ذره ذره ترس می ریزد به روی قلب من

و چه هشداریست

آن زمان که ذهن با تو درگیر میشود

عقل ؛ آمرانه ایستاده در گوشه ای آرام

به تلنگر نگاهی نگاه مرا به خود جلب می کند.

باز هم عقل باز هم احساس

باز هم طعنه منطق به دل بی تاب

و من که در میان این دو اسیر میشوم. 

پر اظطراب

می ترسم از اینکه دوباره

 صدای ضربان قلبم مرا

به مرز اسارت بکشاند

در قاب زمان!

ای منطق سرد !!!

مرا در مردمان تارکه چشمانت

محبوس کن...

دیگر از تاریکی و تنهایی نمی ترسم

دیگر عاشق نخواهم شد

تنهایی ات را میخواهم....

 

                                                     زهرا

"""""""""""""""""""""

( اینم بگم: آخ جووووووووون که قالب قبلیم رو پیدا کردم گرچه کدهاش کمی قاطی داره و اشکال پیدا کرده! "مثلا اون علامت سوال ها رو میگم یا تیزر تبلیغاتی اضافه شده! قابل توجه مهشیدجونم... ..." اما خب این قالب رو خیلی دوست دارم از همه قبلیا بهتره...)

دوستان دارم میرم شمال تااااااا شنبه برمیگردم.جمعه کلاسای دانشگاه برقراره!

نیست منم بچه درسخونم...  حتما جلسه اول رو میرم!

عمرا نمی پیچونم! به جان کال.. کالینا..کال دونینا .. کل کل اینا ..(زبونم نمیچرخه)همون  خانوم  خوشکله  "رایس"دیگه...به جان خانوم رایس   راست میگم!

باور نه کنید! 

 

راستی عیدتون هم مبارک.

ان شالله که نماز روزه های قضاتون و واحد های پاس نشده معنویتون  با تبصره ۱۰ قبول باشه!!!!!

فعلا خداحافظ....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
  اگه همشو نخوندین هم نخوندین... خودم میدونم زیاده ولی خوب میدونم که میخونین 

چند روزی نبودم. رفته بودم شمال .دلم نمیومد این شبای احیارو اینجا باشم. گرچه اونجا هم که رفتم هیچ ثوابی نبردم.  آقا هرچی زور زدیم هرچی ّبه بدبختیامون به  واحدهای پاس نشده و حراست دانشگاه و استاد شیخ و  و گشت ارشاد و  مانتو کوتاه روی دستم مونده و قبض موبایلم و مرخصی با کسر حقوق و پولای برباد رفته و اندکی هم به ضربات وارده حاصله از " ع ش ق" نداشته  و شکستها و این دل لامصب که هرچی میکشم ازین دله فکر کردم یه قطره اشکم ازین چشمای ما جاری نشد  هیچ کمی هم گناه فرموده خندیدم!!! آخه تو محلمون ...نمیدونین که!!! از کجاش بگم...آقا این زناش انگار مسابقه گریه راه انداختن!آخه تو گریه واسه امام علی هم چش و هم چشمی!!!!!!!! ؟ این گریه میکرد اون یکی و لوم و میداد بالا بیشتر و بلند تر... اون یکی خودشو میزد به غشی...مثلا چی ماها چه امسانهای پاک تری هستیم...حالا بگذریم ازین قوم ..... ! (الان یکی میاد میگه غیبت...! استغفروالله زبونتو گاز بگیر غیبت چیه اینا انتقادات سازنده است!) خلاصه من  یکی رو خدا میبخشه ..خودش میدونه خسته راه بودم.خدا وکیلی تازه ۳ساعتی بود که رسیده بودم..

 اوه اوه..از فرداش براتون بگم . " یه پیام بدم " ... ما هرسال شب ۲۳ این ماه خونمون بازار شام میشه... مسجد محلمون افطاری نذری میده.. یه سال که هنوز حیاط مسجد آماده نبوده غذاهارو  چون مسجد نزدیک خونه ما است میارن تو حیاط  ما درست میکنن.."که قربونش برم بابام فقط ۳۰۰-۴۰۰ متر پارکینگ ساخته واسه ماشین های اخرین سیستم نامرئیش !!! " که دیگه ازون موقع دیگه هرسال میان خونه ما..واسه همین روز قبل اون مراسم من داشتم به اون ۱ در ۱  متر باغچه ای که پدرجان لطف فرموده بودن و به گهلای من اختصاص داده بودن  یه صفایی میدادم که بابا امد جلو و با لحن کاملا دوست داشتنی همیشگیش فرمودن:

 حالا اونارو ول کن دختر//بیا اینجارو جارو کن بینم ، ۱۰ ساله کسی به اینجا یه لیوان آبم نپاشیده و یه جارو نکشیده! این همه خرج زندگی کن آخرشم ..لا اله الا الله ( واسه خودش میگه ها..شما غرغراشو جدی نگیرین! عادتشه!! همیشه همه چیو ۳-۴ برابر میکنه...مثلا اگه ۲هفته پیش ۱۰هزار تومن داده باشه بهم  و من امروز ازش پول بخوام میگه همین پریروز ۱۰۰هزارتومن ازم گرفتی!!! باز جای شکرش باقیه که نمیگه امروز صبح بهت دادم!!! حالا خوبه من دستم تو جیب خودم میره !!!در مورد حیاط هم همینه...همین ۱ماه پیش فاطی خانوم همسایمون اومد و یه دستی به سرو روی خونه کشید!)سرتون رو درد نیارم  .. پدر جان شیلنگ آب رو گرفتند و تی و جارو رو به بنده مرحمت فرمودند!منم جو گیر..هرچی کارگر افغانیه میومد جلو چشم!حالا نساب کی کند کاری که باز آرد پشیمانی!  داشتیم سنگ مرمرای دیوار و برق مینداختیم که یاد این انیمیشن های تبلیغی اداره آب افتادم. یهو منقلب شدم و گفتم :

من : وای وای  بابا بابا بابا دست نگهدار بابا ...

بابایم: چته است دختر ...تی ات را بکش دختر

من: بابا بابا اینجوری خیلی آب مصرف میشود بابا

بابایم: تو چه کار داری دختر خودم پول دارم..پولشو میدم دختر...تو تی ات را بکش دختر

من: بابا بابا اگه انقد پول داری پس چرا کارگر نمیگیری بابا...

بابایم با لحنی بابایانه: ای بر پدرت دختر... تی ات را بکش دختر یکم دیگر حرف بزنی حالی ات میکنم ها...دختر

من: بابا بابا حق داری بابا..اصلا کارگر چی هست؟  مگر من مردم بابا من خودم اینجا کارگرت میشوم بابا...قبض آب هم به من چه...بابا بابا حالا که پول داری  قبض موبایلم را میدهی بابا...

بابایم : "................................................................................."(به دلیل بدآموزی و خارج از صمیمیت بودن این کلمات محبت آمیز پدر از تایپ این قسمت از فرموده های ایشان معذوریم.)

من : بابا بابا فهمیدم بابا..شما خیلی خسته شدی بابا .. خودم بقیه را میشویم بابا...

 

بسه دیگه بابا..خلاصه اینکه رو دست هرچی کارگر افغانیه زدم و تمام کاشی های حیاط و  سنگای دیوارو برق انداختم...کلی ثواب کردم دیگه... البته یه ۶۰-۷۰ تومنی کاسب شدیم باباااااا 

 

 راستی  این پست رو یکشنبه با نام " این روزهای سیاه "آپ کرده بودم....ثبت شد اما نمیدونم چرا تو بلاگم نشون نمیداد.. الان دوباره امتحانش میکنم.

 

سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست

                                           هزار شاکی خودش داره

                                             خودش گیره گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل

جدا از این ضوابط باشه این دل

                                            ازین بد تر نشه رسوایی ما

                                             که تنهاتر نشه تنهایی ما

 

 

               این روزهای سیاه نشسته ام به انتظار

               دلم گرفته است... پروردگارم ، مهربان من ؛

                نگاهم را با ترنم اشک روانه آستان تو می نمایم بلکه نگاهم کنی..

    

خدای من...  

تو این شبهای عزیز فقط به تو پناه میبرم...

 تو رو به تنهایی علی (ع) قسمت میدم

      معصومیت از دست رفته ام رو بهم برگردونی...

 

        هر ثانیه ام که می رود بیشتر و بیشتر

 دلم برای پاکی به خاک نشسته و ناپاک گشته ام میسوزد

 البته این حالت دپ رو هم داشتم ... همینجوری از هرجا و حالتی فاز میگیرم دیگه...قاطی ام...

الان خوبم...

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

 

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

آيا زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟! (1)

ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم، و او را مى‏آزماييم؛ (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم! (2)

ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس! (3)

ما براى كافران، زنجيرها و غلها و شعله‏هاى سوزان آتش آماده كرده‏ايم! (4)

به يقين ابرار (و نيكان) از جامى مى‏نوشند كه با عطر خوشى آميخته است، (5)

از چشمه‏اى كه بندگان خاص خدا از آن مى‏نوشند، و از هر جا بخواهند آن را جارى مى‏سازند! (6)

آنها به نذر خود وفا مى‏كنند، و از روزى كه شر و عذابش گسترده است مى‏ترسند، (7)

و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين‏» و «يتيم‏» و «اسير» مى‏دهند! (8)

(و مى‏گويند:) ما شما را بخاطر خدا اطعام مى‏كنيم، و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم! (9)

ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزى كه عبوس و سخت است! (10)

(بخاطر اين عقيده و عمل) خداوند آنان را از شر آن روز نگه مى‏دارد و آنها را مى‏پذيرد در حالى كه غرق شادى و سرورند! (11)

و در برابر صبرشان، بهشت و لباسهاى حرير بهشتى را به آنها پاداش مى‏دهد! (12)

اين در حالى است كه در بهشت بر تختهاى زيبا تكيه كرده‏اند، نه آفتاب را در آنجا مى‏بينند و نه سرما را! (13)

و در حالى است كه سايه‏هاى درختان بهشتى بر آنها فرو افتاده و چيدن ميوه‏هايش بسيار آسان است! (14)

و در گرداگرد آنها ظرفهايى سيمين و قدحهايى بلورين مى‏گردانند (پر از بهترين غذاها و نوشيدنى‏ها)، (15)

ظرفهاى بلورينى از نقره، كه آنها را به اندازه مناسب آماده كرده‏اند! (16)

و در آنجا از جامهايى سيراب مى‏شوند كه لبريز از شراب طهورى آميخته با زنجبيل است، (17)

از چشمه‏اى در بهشت كه نامش سلسبيل است! (18)

و بر گردشان (براى پذيرايى) نوجوانانى جاودانى مى‏گردند كه هرگاه آنها را ببينى گمان مى‏كنى مرواريد پراكنده‏اند! (19)

و هنگامى كه آنجا را ببينى نعمتها و ملك عظيمى را مى‏بينى! (20)

بر اندام آنها ( بهشتيان) لباسهايى است از حرير نازك سبزرنگ، و از ديباى ضخيم، و با دستبندهايى از نقره آراسته‏اند، و پروردگارشان شراب طهور به آنان مى‏نوشاند! (21)

اين پاداش شماست، و سعى و تلاش شما مورد قدردانى است! (22)

مسلما ما قرآن را بر تو نازل كرديم! (23)

پس در (تبليغ و اجراى) حكم پروردگارت شكيبا (و با استقامت) باش، و از هيچ گنهكار يا كافرى از آنان اطاعت مكن! (24)

و نام پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور! (25)

و در شبانگاه براى او سجده كن، و مقدارى طولانى از شب، او را تسبيح گوى! (26)

آنها زندگى زودگذر دنيا را دوست دارند، در حالى كه روز سختى را پشت سر خود رها مى‏كنند! (27)

ما آنها را آفريديم و پيوندهاى وجودشان را محكم كرديم، و هر زمان بخواهيم جاى آنان را به گروه ديگرى مى‏دهيم! (28)

اين يك تذكر و يادآورى است، و هر كس بخواهد (با استفاده از آن) راهى به سوى پروردگارش برمى‏گزيند! (29)

و شما هيچ چيز را نمى‏خواهيد مگر اينكه خدا بخواهد، خداوند دانا و حكيم بوده و هست! (30)

و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) در رحمت (وسيع) خود وارد مى‏كند، و براى ظالمان عذاب دردناكى آماده ساخته است! (31)

     صدق الله العلی العظیم

 

                                     

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

باشه باشه تسلیم!

خودم میدونم!

خیلی قالب وبلاگ عوض میکنم.

چیکار کنم تنوع طلبم دیگه!

اما این دفعه به این دلیل نبود!

به پیشنهاد یه همراه خوب فرهیخته   همیشگی که گفتند اون تیتر کاغذ مچاله رو بردار تو ارزشت بیشتر از ایناست....

من هم نیست خیلی جنبه انتقاد و پیشنهاد دارم این بود که  کلهم اجمعین تغییرات ایجاد کردم تو وبلاگم!

قول نمیدم این قالب ثابت بمونه..چون ممکنه دلم رو بزنه و  یکی دیگه چشم رو بگیره!

کاری که باید در حق پسرا کرد!!! حقشونه!با اون اداهاتون!

حیف که من ساده دلم و انقده دختر خوبیم!

( البته اون قالب قبل تری که دختره کنارش یه تار بود رو خیلی دوست داشتم ..اما تو کدش اشکال پیشومد که مجبور شدم عوضش کنم.والا اون رو عمرا عوض نمیکردم )

خلاصه اینکه میبخشید...تازه بده هرسری میاین من درو دیوار اینجارو یه شکل جدید میبینین؟

(نظام سرمایه داریه دیگه!)روحیتون وا میشه!!! از تکراری بودن در میاد!

تازه خیلی هاتون میگفتین بعد از اون قالب آخریه وبلاگم دیر لود میشه! الان تعداد ستهای تو صفحه اول رو هم ۵ تا کردم که راحت بیاد بالا!

اصلا آقا جون من ناسلامتی به تجدید روحیه نیاز دارما!

خیر سرم ضربه عشقی خوردم!گیج و منگ اون قضایام  هنوز! 

باید از اون حالت دپناک در بیام یا نه!!!دهههههه

من همینیم که هستم!!! 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

Reclining-Statue-of-Mary-Magdalene.jpg

  

ای بیگانه ی من!

تو نمی دانی کی ،

خواهرم ، همسرم و یا شاید هم یکی از خویشان من بوده ای؟ 

نمیدانم  ولی  مطمئنم - مطمئن مطمئن -

 که ما با هم چونان زوجی محرم ، زندگی میکردیم.

 این را مطمئنم - مطمئن مطمئن. 

هر روز ، هر شام و در هر لحظه ،

یکی از خاطرات گمشده مان را به یاد می آورم:

روزی که با هم به سفر رفته بودیم.

شبی که با هم تا سپیده دم نجوا می کردیم.

بامدادی بهاری که در آن احساس های عاشقانه ام را

با تو درمیان می نهادم.

و نیم روزی که با هم در بارانداز رودخانه ای ؛

که از قلب بهشت رویاهامان می گذشت ،

به غذا خوردن نشسته بودیم. 

آرمیده بر زمین ، بر چمنزاران ،

دستانمان یکدیگر را می جستند و قلب هامان

به آرامی از عشقشان می گفتند. 

و قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمانمان می جوشید.

در حالیکه نگاه های ما در میان اختران ،

امیدها و خیال هامان و تمامی "  واژه " های زیبای عشق  را

- رنگ آمیزی شده و عطر آگین -

جست و خیز کنان بر صفحه ی آسمان ،

شناور بر اقیانوس سبز رازها ،

رقصان ، دست در دست ستارگان

و چرخان - به گونه ای آرام و دوست داشتنی -  

در افق آبی رنگ ، دنبال می کردند.

 

**دکتر علی شریعتی **

 

راستی یادم رفت بگم ِ این متن زیبا قسمتی از کتابی بود که برای تولد  رونی هدیه گرفته بودم.

اما هرگز نشد که .... 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

 

 

زندگی راز...


زندگی رمز


زندگی بازی کشف اسرار


زندگی مشت گره خورده ی آن کودک بازیگوشیست


که به رویای خوش پوچی دستان تو می اندیشد


که ببازاند تورا بی انکار


رویت کم شود


و تو لبخندی زنی از روی حزن


که عجب بازیگری هستی تو ای گلباغ شوم!


من چه کم می دیدمت


آه از آن لحظه که مشتت باز شد


در فقط یک لحظه


غم من آغاز شد


آری زندگی یک بازی است


و (ا)ین بازی زندگیست

 

                      " زهرا"

 

نمیخواستم به این زودی آپ کنم.اما رفتم به وبلاگ یکی از دوستان قدیمی که " که برام نظر گذاشته بود که آپ جدید و زیباش رو در خصوص زندگی...اصلا خودتون یه نگاه بندازین:

کندو...!

وقتی خواستم براش کامنت بذارم.یهو انگار که از مطالب ایشون الهام گرفته باشم

 این شرو ورایی که بالا نوشتم تو کادر کامنت ایشون از زبان من نوشته شد!

بعدشم در کمال اعتماد به نفس خوشم اومد از چیزی که گفتم و آوردم اینجا گذاشتم.

به زیبایی و تاثیر پذیری متنهای ایشون نیست

اما خب ارزش خوندن داره..مگه نه..؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

 

         بنام خدایی که می گویند همین نزدیکی است

 

خط خطي هاي ذهنم....

 

و افكار آشفته و

 

قلمي ناتوان....

 

هرچه هست درون من است

 

كودك درونم را مي بينم كه فرياد ميزند:

 

 " صداي مرا جاري كن

 

من در تو سرشارم

 

مرا بسط ده تا سیلابی شوم بر کاغذ سرنوشت

 

نور مرا دنبال کن بنگرمرا

 

تا رها شوی که رهایم سازی

 

و اينگونه لبخند را  به آهوي خيال زمانت هديه كن... "

 

 باید راهی شد

 

هر پایانی سرآغاز واقعه ایست بس شگرف

 

چه کنم  جز اینکه شکست را نیز ودیعه ای الهی دانم

 

که چراغ راهم خواهد شد برای بهتر دیدن...

 

 

ازت ممنونم خدا!!!

 

                                                                    زهرا...

 

تا کی مگه میشه غمباد گرفت!!! زندگی همینه دیگه!!! پر از تجربه! میخوام دوباره از نو شروع کنم.همون زهرا بشم..سعی میکنم...

               گرچه تلخی این درد حالا حالا ها دلم رو میسوزونه...   

                       باید زندگی کرد..                   

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

و تو پرواز کردی به دور دستها...

و دلم که آشیانت بود چه آرام رفتنت را نظاره گر شد...

 

 

 

میخواستم تو این وبلاگ برای تو بنویسم...

برای تو که نمیدونم چطور تو دلم رخنه کردی...

و چه بی صدا قلبم رو با خودت بردی

به یه جای دور....

برای تو بنویسم

برای تو که دیگه ندارمت...

برای تو که هیچ تصویری از تو تو ذهنم نیست

نه کابوس

و نه حتی رویایی شیرین

می خواستم از تو بنویسم..

از دلم که دست توست و با خودت بردی

و شاید مییخواستم از خودم بگم...

از حرفها و دردهای دلم که هیچوقت نشد بهت بزنم...

از اینکه کاش بجای تو کمی هم به خودم فکر میکردم

بهت قول نمیدم که همیشه مراقب خودم باشم...

چون میخوام بیام یشت

تا در آرامش باشی

عذاب وجدان نداشته باش

من خیلی چیزها ازت آموختم

حتی راه و رسم پرواز رو ...یادت که هست

ما هردو ثابت کردیم که جرات پرواز رو داریم

راستی برات قران و  فاتحه خوندم ...و ۲رکعت نماز...

خداوند روحت رو غرق در شادی و آرامش کنه

منتظرم باش...

 

  روحت شاد

 

  آمین 

 

 

از همه دوستانم ممنونم که همراهم بودید

حلالم کنید

                        

                                                                             زهرا

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

دیشب خوابت را دیده ام...

 اما هر چه در کتاب  تعبیر خواب خیال  جستجو کردم

معنی لبخند مات و مبهوت ستاره گونه ات را نیافتم

نکند خود را به آسمان فروخته باشی!!!

لبخندت چه حزنی به جانم انداخت

مرا جانی نیست

دیگر به آسمان نیز اعتماد نتوان کرد

چه خیال کرده؟

نگاه های من که به آسمان نبود

بخدا من تو را از خود خدا می خواستم!

آسمان چیزی نیست

  حائل است

صحنه کرامت خداست

دستهایم را ببین

پرده ها پس میزند

صحنه ها می گذراند از پی

تا که شاید او ببیند این دل آشفته را

تا که شاید راهیت سازد

به سوی من

.

.

.

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

بیا ببین محکوم تو داره میمیره

مجرمم و جرمم اینه..میخوام تورو نگاه کنم...

 

 

گناهی ندارم

ولی قسمت اینه

 که چشمای کورم 

 به راهت بشینه

برای دل من

واسه جسم خستم

منی که غرور تو چشمات شکستم

 

""""""""""""""""""""""""" 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

این روز ها جور دیگر میبینم تورا..
چرا که قلبم بیدار گشته...
صدایت آن چنان گرم و گیرا مرا بسوی خود خواند که طنین سرد تنهایی را به باد فراموشی سپردم...
تو را حس می کنم...
از اعماق وجودم...
هر زمان که قلبم نام تو را هجی می کند ,
نفسهایم به شماره می افتد...
نفسهایت را می خواهم...
چگونه نامت را صدا زنم
که زبانم یارای جاری شدن داشته باشد..
پس

سکوت می کنم...
سکوت...تا نسیم خوش انفاست مرا در بر گیرد...
محو نگاه مهربانت میشوم تا در هجوم صداقت کلام بی صدایت فنا شوم...
مرا غرق در بوسه های مهربانیت کن
نفسهایت جان من است..
شیشه عمرم حرم انفاس مسیحایی توست.
تو را دوست دارم عمر من.

 

زهرا

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

 

نیستی , در نبودت ثانیه ها را می کاوم , لحظه ها را گلچین می کنم ؛

اما پیدایت نمی کنم.

تو در گلستان کدام باغبان خرامیده ای! به من بگو..با من حرف بزن..

بگو که به شهد شیرین کدامین گل آمیخته ای که شمیم ناب حضورت مرا اینچنین بسوی خود می کشاند.

اما چرا نمی بینمت!؟ پیدایت نمی شود!

بیا... بیا و شیرینی لبانت را بر من بچشان و طعم گس تنهایی ام را بزدا..

حرم نفسهایت را میخواهم..گلویم خشکیده است, چشمهایم بی فروغ ؛ دلتنگ نگاه تو ,خیره به وهم و خیال استاده]خاطره نگاهت را از بر می کنند.

شبنم احساسم را ببین که چگونه در حسرت دستان تو , سیاهی منفور تن را به عزا نشسته اند.

من از حضور توست که رنگ میگیرم!

کاش بودی...رد دستانت هنوز بر پوست بی رنگم باقیست .

آخر آنجا که دستانت عبور کرده هنوز هم رنگیست. رنگی از رنگین کمان بهتر...

آه! روی قلبم را چرا نمی گویی! وای وای رنگ محبوب من است این رنگ عشق , رنگ تو ..رنگ حضور قلب تو...

آه که دیگر نمی بینم تورا ... هرچه می کاوم زمان را... نه صدایی نه سکوتی شیرین.

از تو و آوای تو ناید خبر...

منتظر بر چارچوب زندگی استاده ام...صورتم سرخ است از سیلی دست محکم وجدان من..

من چرا گل بوسه های ناب خود را از تو پنهان کرده بودم!

من چرا با تو که بودم بی خیال و سرد بودم...

من که از شهد لبت سر مست میگشتم چرا؟!!

پس چرا  من گرده ی عشقت ز دستان می زدودم!

من که با عطر حضورت این دلم آغشته است

من که بی تو این دلم سر گشته است..

کو؟

کجایی تو؟

نمی بینم تورا....

 

 زهرا

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

 

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون , پره رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد ازسر ,زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ,ماه ایون من

از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" 

 از همه دوستانی که میان و نظر میدن ممنون...میبخشید اگه نمیام جواب محبت هاتون رو بدم...این روزا چندان حالم خوب نیست...(البته به نت هم دسترسی محدودی دارم...)فقط میام واسه اینکه دلم آروم شه یه چیزایی مینویسم و میرم...

ان شاالله  بعدها اگه زنده موندم جبران میکنم ...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

 

 

                                 گاهی وقتها تاوان سنگینی برای آرزوهایمان پس میدهیم..

 

اشتباه کرده ام...

 

مرا ببخش...

 """"""""""""""""""""""""""

نمیدونم چرا دوست داشتم همیشه و همه جا از تو حرف یزنم..

اما همیشه میترسیدم

ترس جزئی از وجودم بود...

با من و در من..

دارم میشکنم..از درون خرد میشم اما هنوز تظاهر میکنم...

هنوز بی مهابا میتونم خنده سر بدم...مرغ عشقم رو پرواز بدم

 تا بیاد رو شونه های تو   بنشینه...

هیهات که کسی از دلم خبردار  نیست... کاش ذره ای به من حق میدادی...

کاش هق هقم رو پشت هر قه قهه ام میشنیدی...

کاش کمر شکسته من رو هم لمس میکردی...

کاش روحم رو که مثل آب روان پشت سرت جاری کردم درک میکردی..

کاش بجای این همه مهربانی از من مهرورزی می طلبیدی...

تا شرمنده موهبت های بی مثالت نمیشدم...

کاش میدانستی که نگاه جاذبت , مرا ایستا کرده...

که زانوانم را جانی نو بخشیده

وگرنه من که همون روز اول با صدای شکستن دلت شکستم...

درد تو درد من

غم تو غمنامه زندگی ام..

اشکهات داغ بر دل غمینم

نبودت  گواهی تدفینم...

دردم را تسکینی نیست

تسلی روحم حضور ابدی توست

آه که عجب غمی داره این دلم...

نبود تو نبود من است...

 

دردم ازینه که میدونی ..می فهمی...درکم میکنی...

پس چرا من...؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

Who can save me from unknown nightmare...

I spend the days  with full of energy

but...

at last i have recieved nothing at all

 ؟  So, where is God

Oh! I should write a letter to him...

let me think

just a minute...   

 

همیشه خسته تر از آنم که چیزی بنگارم

اما همیشه فکر می کنم

به آنچه که روزی خواهم نگاشت

گرچه عاقبت در سفیدیها به ثبت می رسد

کار هر روز من است

 عمریست که روی کاغذ سفید درجا زده ام...

بس است...

باید حرکت را از نقطه شروع آغاز کنم..

قلمم را می جنبانم

شیطان می گوید خط خطی کن...

اما من ؛

نه!

  یک خط راست می کشم!

 

  1.  زهرا
 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

 

با سلام ازونجائییکه نمیدونستم چی بنویسم( البته چاخان میگم..چون خوب میدونم که حوصله نوشتن ندارم والا حتی اگه چیزی برای نوشتن نداشته باشم...همیشه یه چیزی پیدا میکنم که ازش حرف بزنم...اما خب امروز تصمیم گرفتم ۲تا مثلا داستانک از خودم رو اینجا بذارم...و بشینم منتظر بازخورد  افکار عمومی بجای اینکه سرتون رو با چرت و پرتها و  روزمرگیها درد بیارم!!!)

 

داستانک اول :                                                                                   

 

                             ... دار مکافات...   

 

نشست پای دار قالی.

 

نقشه زندگیش رو کشیده بود . نیم نگاهی تلخ به نقشه انداخت و شروع کرد به

 بافتن، رج اول سیاهی رویی که به زمین خورده بود، رج دوم سرخی سیلی که

 به مادر زده بود ...  صبح  که تو رج آخر به کبودی دستهای خشک شده اش رسید ؛

دیگه به نقشه نگاه نکرد.قالی بوی خون گرفت.

 

  داستانک دوم                                           

 

    قطره های بیچاره   

 

چترم رو بر میدارم و میرم دنبالش...

 

قدم هام رو تندتر و تند تر برمیدارم و هرچه بیشتر قطره های بیچاره

رو که

 دارن آروم آروم زیر کفشهام ازخجالت این همه توانی که هنوز به پاهام امید

حرکت میده ، آب میشن ، له میکنم ! صداش میزنم اما  نمی ایسته .چراغ

قرمزه ..  همینطور بی توجه از خیابون رد میشه... چند قدم به جلو..نه!من اما

 رد نمیشم.  باد چترم رو میبره جلوی پاهاش.

 برش می داره و میاد بالای سرم میگیره .قطره های بیچاره ، بی رمق از

 چشمهاش جاری میشن...  صدام میزنه اما...

 

قطره های بیچاره.... حالا  دیگه هیچوقت از چراغ رد نمیشه.

 

 

تبصره ۱+۱۳= هر گونه برداشتی آزاد است!!!

 

تو رو خدا راحت باشین! 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

برفهای یخ زده بروی قلب من که آب میشود

صفحه های خالی خیال من کتاب میشود

صفحه های خالی کتاب را ورق نزن

هر ورق برای تو سوال بی جواب میشود

سطر اول سپید  تن ؛ رد تای دستهای تو ست

بین چگونه در حضور تو؛قلب من که بی حجاب میشود

ناز می کند ناز میشود ,بی هوا و بی هوس , آب میشود

آن خیال خط خطی شده از عبور ناب توست

  کاین برای تعمید زًاشک چشم تو

  چه پر شتاب میشود  

 

 

 

زهرا...

(۳-۴بیت دیگه این وسط داشت که یادم رفت..آخه لعنتی رو تا اومدم save کنم پرید تازه آخرش الان عوض کردم چون اولیه یام نیومد.خودم میدونم ناموزونه!اولش که ایجوری نبود...اصلیه یادم رفته..چی چیو فکر کنم یادم بیاد..همینجوری بداهه گفته بودم..انقده باحال شده بود ..خودم کفم بریده بود!الان یادم نمیاد)

اه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 من دارم میرم شمال ..نیستم تاااااااااااااااااااااااااااااا شنبه...

بهر حال این همه پول دانشگاه کوفتی دادم یه جلسه کلاس بشینم دیگه

یه آموزشی بهمون بدن که پولی که می گیرن حلال شه!!!!

بابای

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

از چه بگویم که ناگفته ها بسیارند.


دلم در دریای محبت تو غرق گردیده...بی تردید دوستت دارم.

دلم از با تو بودن سرشار است , من با تو , و با حضور تو ما شده ام.

دلم برایت تنگ است. همیشه , همیشه ...و تا همیشه!
صدایت را دوست دارم.حرم نفسهایت را میخواهم.

حرم انفاس زلالت گواه پاکی من است.

بوسه های مکتوب تو بر قلبم حکایت دیرینه دارد.
حکایتی از عشق و دلدادگی... عشقبازی شبانه...مستی و سرخوشی دل تنهایم..

عشقی پاک...از سرچشمه زلال قلبهای عاشقمان...

نفس هایت را به من بده...نفسهایت را میبوسم...

تا همیشه دوستت خواهم داشت...
تا همیشه...

 

 



 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

با چه رویی بنویسم از دل شرمسارم...


آن چه تو بر من ارزانی داشتی و آنچه كه من با هرآنچه وجودت بود کردم.با قلبم!دلم به حال خودم میسوزد.

من چه ويران كرده ام قلب خويش را.

امروز غم غریبی تنیده بر نهال وجودم و تکیده بر وبرانه های محصور ، نوای بینوایی مینوازد. دلم چه غمي دارد.

 و چه غمناك است نواختن تصنيف جدايي...

آن هم از قلبي كه ميدانم ياراي رفتنش نيست.                و چه درديست..و چه درديست....

خداوندا به كدامين گناه آلوده بودم كه مرا با چنين عذابي سخت عقاب نمودي...

من كه سفره دل را با هر آنچه درونش ،                   به پيشگاهت نمايان مساختم حاليا كه تو خود محرم اسراري.

خداوندا من او را از تو ميخواهم  كه او در من رخنه كرده است.
به كرمت سوگند كه منن جز  به تو پناهي نخواهم و نه خواهم يافت.
پروردگارم من حكايت غريب سرگشتگي ام .                 مرا به ياد بياور آن هنگام كه بر حواريونت امر به اهداء محبت به مخلوقانت مينمايي..

مرا به ياد بياور آن هنگام كه حضور مهربانت را به حاضرين منتظر ميبخشي...

مي دانم كه مي داني كه من در گوشه اي از خلوت خويش تورا به انتظار پاسخ نشسته ام.

مي دانم كه ميداني هر آن چه در دل دارم....
و ميدانم كه مي داني كه براي خود هيچ نميخواهم
و مي دانم كه مرا از ياد نخواهي برد...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 

و دلم چه تلخ و بی صدا می گرید....

دیره دیگه دیره                اون که می خوامش داره می ره

دیره داره می ره              دل نازک من می شکنه می ره

ازش نخواستم بمونه             آخه فکر نمی کردم نمونه

خیال می کردم نگفته هامو       از تویه چشمام می خونه

بهش نگفتم دوستش دارم    آخه فکر نمی کردم کم بیارم

فکر نمی کردم      اینقده راحت    قلبمو پیشش جا بذارم

دیره دیگه دیره           اون که می خوامش داره می ره

دیره داره میره           دل نازک من می شکنه می میره

وقتی که دوری وقتی که نزدیک  وقتی که روشن  انگاری تاریک

وقتی بودنت حکم نبودن   وقتی موندنت حکم نمودن

اینقده دیدن مثل ندیدن             اینقده بودن مثل بریدن

اینقده داشتن مثل نداشتن اینقده خواستن مثل نخواستن .

 

دلم گرفته است چون تو گرفته ای...

چون آبی آسمان دلت ابریست....

چون ....

دلم برایت تنگ شده

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

روز پدر مبارك..... !

پدر

پدر

پدر

پدر

.

.

با آنكه دستان پر مهرت را هيچ گاه لمس نكردم

اما خواهم گفت كه...

دستهايت را ميبوسم

چون

مي گويند پدرم هستي...

و پدر واژه مقدسيست

و پدر روح و جسم است

و پدر ؛

مادرم است.

پس ،

مادرم دوستت دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

  دوستان اين پست و مطالبش اگه بي ريطه به با ربطي خودتون ببخشين! خودم نميدونم چرا و چگونه نوشتم!!!!!!!!!  همينجوري بي هوا  از انگشتام  ريخت!

 

    گاهي وقتها فكر مي كنم فكر كنم كه چه بشود؟

من كه انيشتين نيستم!

يا همين افلاطون خودمان...

نه! نه...چه مي گويم...

افلاطون كه از ديار ما نبود...

فكر ميكنم يوناني بود!

بگذريم هر كه و هر كجايي كه باشد

ممكن است همچو آنها باشم؟

بگذار كمي فكر كنم!

 

                           
**********************

يعني ممكنه من سر عقل بيام؟

اونوقت فكر مي كني چي ميشه؟

خر ، خره ديگه! كاريش نميشه كرد!

I HOPE SO

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

 

حباب آرزوهام 

شكست و بي هوا شد

نترسيد از جدايي  

  دلش چه بي خدا شد

وقتي كه ميرفتي       از غصه وا موندم

مرگم چه زودم بود     فردا رو جا موندم

دلخور نشو از من      از اينكه دلتنگم

من با خودم قهرم        با تو نمي جنگم

از دست خود رفتم        از دست تو دورم

دلخور نشو از من        وقتي كه مجبورم

اين قسمت من بود       حرفاتو مي فهمم

فرصت بده كم شم        از خاطرت كم كم

از من به دل نگير       همدرد بي تقصير

باشه گناه تو              پاي من و تقدير

                                 اين قسمت من بود        حرفاتو مي فهمم...

 

                                         ........................................

                                         ........................................

                                          حرفاتو مي فهمم..............!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 


تو آخرش منو ميكشيا

تو بدجور منو خونه خراب خودت كردي
گفتن دوري و دوستي
نگفتن انقد طول بكشه
گفتن كربلا
نگفتن آدم رو ديوونه ميكني

تو كه مارو خونه خراب كردي

گفتي هركي بياد كربلا ، دلش آروم ميشه
نگفتي هركي بياد دربدر ميشه!
نگفتي هركي بياد روسئشو ميكشي
گفتم كربلا ميام، اوني ميشم كه تو خواستي
نشد ، نشد ! هركاري كه كردم نشد!
گفتم كربلا ميام اوني ميشم كه تو گفتي
نشد...
گفتم كربلا ميام
دلم رو فقط ميدم به آقام ، نشد..
گفتم كربلا ميام
دلم و گره ميزنم به شش گوشش و ميرم...
خودم و كه هيچي ، دلم و كندم و آوردم
كاش قلمم ميشكست و اينجوري نميومدم
تا نديده بودم ميگفتم نديدم..
دلم خوشه يه روزي آدم ميشم..
نشد..هر كاري كردم نشد.
قرار نبود دوري ما انقد طول بكشه
مگه نگفتي هركي زير گنبد دعا كنه ؛
دعاشو مستجاب ميكني؟!!
مگه ما نگفتيم مارو يادت نره...
عباس به تو بگم؟
..........



تو خود ميداني و خداي من
و دلم كه روشن اسن
و نگاهم كه چه خيس
تو را مي جويد
تا مرا دريابي...


(اين نامه رو نوشتم انداختم تو چاه امام زمان )


دلم گرفته...

خدايا من اون شب با تو بودم ها...
نشنيدي صدامو؟
پس چرا اينجوري شد...
خدايا چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته ام.....
به خدا خسته ام...

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
منو ببخش اگه شكستمت...          ):


تازه ترين زخم دلم

قصه رفتن تو 'ا ِ

اين روزا هر جا كه ميرم

حرف شكستن تو 'ا ِ

مثل يه آينه سوت و كور
شكستي و رها شدم


تبر شدم شكستمت
اگرچه بي خدا شدم


حيف روزاي رفته كه بخاطرش خطر كنم

حيف روزاي مونده كه قراره بي تو سر كنم

خدا كنه تموم بشه
قصه تلخ رفتنت


بيايي و از يادم بره
روزايي كه شكستمت


تو سهم من نبودي و به قصه ها سپردمت

ولي به عشقمون قسم
كه تا خدا مي بردمت


.................................................
................................................
.................................................
.......................!
........................................ .



 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 



آآآآآآآآآآآآآآآآ ه ه ه!!!!




اي بابا چرا وقت نميشه آپ كنم!!!!!!!!!!!!؟؟



بازم time is over!!!!


فعلا كه بايد برم!

باشه بعدا قول ميدم زمانبندي ترانه عمل بنمايم جون عمه ام!!!!!!!!!!!



 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 


سلام..


يه عالمه حرف داشتم از 2 هفته اي كه نبودم....اما يك حادثه دلخراش....

يكي از دخترهاي دانشگاه ما بعد از اينكه از اتاق حراست دانشگاه اومد بيرون يكراست به طرف پنجره همون طبقه رفت و خودش رو از طبقه 4 ساختمان فني پرت كرد و ....

در دم فوت كرد.....


لعنت به هر چه مسئول بي مسئوليت....

خداوند بيامرزدش
  

بخاطر تاثيري كه بر روحيم داشت ...حرفا و ماجراهام بمونه برا شنبه...

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
وايسا وايس ورود ممنوعه! ا
دنبال كي ميگردين؟ من نيستم تا يه هفته و چندي و اندي !!!

يه 2 هفته اي از ساعت 1 به بعد امروز تاااااااااا
خود 4 تير مرخصي گرفتم! البته مرخصي كه نميدن واسه همين (به كسي نگينا بايد يه گواهي پزشكي كشككي جور كنم ، يه عيبي رو خودم بذارم بگم مثلا 2 هفته رفتم عمليات ! )
بدبختيش اينجاس خواهر ما هم ماماست! نميشه از مهر اونم استفاده كرد!
آخه مهر مامايي بخوره پايين گواهي پزشكيم بگم چي !
نميگن نكنه مرخصي بعداز زايمانته!!!!
دوستان وبلاگي كسي دكتر ازينا نيس يه گواهي واسه ما ريديف كنه؟

(خودتون رو به زحمت نندازيد خودم يه دكتر باحال ميشناسم ، تازه عسل ناناز منه !!! )

اوه شيمكم... فكر كنم وقتشه!!!

بچه ها ما رفتيم آرژانتين كه بريم لاهيجان كه فردا عين ماست وارفته بشينم سر ورقه!!!

برام بدعائيد لوفن (همون لطفن)!

التماس دعا داريم! (محتاجيم به دعا)
 

خدااااا فردا امتحان دارم م م م !

من دردم رو به كي بگم م م م !!!

همش 2 فصل خوندم به جان خودم من تقصيري نداشتم خواستم بخونم اما حسش نبود!!!




god save me from Danger !!!!   



هيچي نخوندم... امتحان اول رو كه بيخيال شدم!!! افتادم ديگه!!!!

مگه چي ميشه خب پايه علميم قويتر ميشه!!!!

اعتماد به نفس رو داشته باشين فقط!!!

خب ديگه وبلاگ زهرا تا يه هفته تعطيل!!! با خيال راحت ببندينش !

البته با مرام هاش كه ميانو نظر ميدن....
  چاكر مرامتونم



قبول ميشم ...نميشم... قبول ميشم...نميشم.... ( مهم اينه كه دوسم داره )

مي سر فيدا اگه قبول نشم!!!
D:

ما رفتيم..

 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
 تا كه پرسيدم ز منطق عشق چيست
                 در جوابم اينچنين گفت و گريست
 
ليلي  و  مجنون  همه  افسانه اند       
                    عشق تفسيري ز زهرا و عليست





سلام بر تو اي گل ياس اي بانوي احساس





ازونجايي كه ديروز به اندازه كافي به نت دسترسي نداشتم ، امروز اين پست رو به حضرت فاطمه (س) اختصاص ميدم...

بلكه گوشه اي از سايه چادر مهرش بالاي سر ما هم قرار بگيره

شهادت بانوي دو عالم زهراي مرضيه را به همه شما تسليت ميگم



به اميد شفاعتش...
 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

يكي يه دونه   خودش ميدونه






سلام دوستان ..

يه چندروزي نبودم...
الانم حس آپ ندارم اما نه اينكه حالم خوب نباشه!!!

اما از اونجاييكه خيليهاتون
مثه آرش جان و داداش نويد و غريبه عزيز و sky ناز و بقيه كه هميشه با همراهيشون بهم لطف دارن ، با ديدن پست قبليم اين سوال براتون پيش اومد كه چرا تو وبلاگم افسردم
،اونوقت تو كامنتايي كه واسه شماها ميذارم شنگول منگول !!

دوستاي عزيزم مطالبي رو كه من تو وبلاگم مينويسم مختص احساسم در همون لحظه اس!!!!

من بعضي وقتها دوس دارم دپ بزنم...بعضي وقتا شاد ، بعضي وقتا خيالاتي شم ، گاهي معمولي، گاهي مهيج ، خلاصه پايه همه جور حالتي هستم و از هر چيزي فاز مخصوص اونو ميگيرم!!!! متغيرم به قول خودموني تر حالي به حالي ام ديگه!!!! شما به جديت و ثبات شخصيت خودتون ببخشين!
!!!

عجبااااااااااااا !!!!


تازشم هر كي هرچي ميگه دليل بر تصميم به انجامش نيست!!!

من وقتي ميگم خداحافظ نه اينكه واقعا خداحافظ بلكه ممكنه بگم خداحافظ شايد هم اصلا نخوام بگم خداحافظ...

هموووووووووووووووووون !!!!
بي خيال بابا take it easy ! I'm ok!!! باور نمي كنين ايناها =

لا اله الا الله!!!!


از 21 امتحانم شروع ميشه!!!! هيچي هم نخوندم!
در طول ترم كه فقط اداي خوندن
و جلو استاده در مي آورديم!

آخه آرش تو بگو آدم كليات زبانشناسيو تشريحي ميده؟؟؟
اه ه ه استاده ي ...
فايلاي اطلاعات درسي مغزم از خونه خدا هم پاك تره!!!!

خدا رحم كنه!!! باشه ديگه من رفتم... راستي آفتاب جون دوست دارم...نگران اون قضيه هم نباش!

باباي



 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 








 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 
خدايا ازت شاكي ام!!! به كي بگم؟



 

خداحافظ ، از اینجا که پر از غمه خسته شدم باید برم

 

قلبم و که دادم بهت دیگه باید پس بگیرم ،

 

 موندن هرگز ، خداحافظ

 

 

دیگه میرم ، اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

 

 

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من ،

 

 

 من میمیرم ، دیگه میرم

 

 

خداحافظ من رفتم ، پایان ثانیه منم ،

 

 

 هر جایی ساعت ببینم عقربه هاش و میشکنم

 

 

حتی نشد واسه یه بار من بدیات و خوب کنم

 

 

خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

 

 

دل میسوزه ، ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

 

 

هیچی نمونده از دلم ، خاکستر رو آتیشم

 

 

خسته شدم ، دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

 

 

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

 

 

عاشق بودم ، خسته شدم

 

 

خسته شدم

 

 

دیگه میرم

 

 

گریه نکن

 

 

ای دل بیا بریم ، از عشق دیگه نگیم

 

 

درد عشقی که کشیدیم ، جز خدا به کسی نگیم

 

 

دل بیا بریم ، از عشق دیگه نگیم....




 
 
 |    نوشته شده توسط زهرا...
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب